محمدمهدی جانمحمدمهدی جان، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نفس مامان مریم

اولین روز کاری مامان بعداز زایمان

سلام عزیز دلم زمان  خیلی سریع گذشت مامان باید روز ٢٣دی ١٣٨٥ اداره می رفت هر چه  می گذشت دلهره واضطرابم بیشترمی شد خلاصه آنروز اومد مامان بایدچندساعتی ازپسرش جدامی شد خیلی لحظات سختی بود باچشمان اشک آلود ازپسرم وعمه رخشی خداحافظی کردم به خونه مامان انسیه رفتم تاکمی سفارش کنم خاله راحله دروباز کرد وقتی داشتم حرف میزدم اشکم سرازیر شد زودحرکت کردم همین که به اداره رسیدم بچه هائی که صمیمی بودم استقبال خوبی کردن به اتاقم رفتیم باشیرینی پذیرائی کردم وجعبه دیگه بین همکارها پخش کردم هرکس می پرسید خوبی دلم می گرفت آن روز گذشت مامان کم کم به این وضع عادت کرد اینجا باخاله راحله هستی ...
3 تير 1386

چند شب قبل از به دنیا آمدن

سلام گل پسرمامان چون پاقدمت خیربود هم کارمامانوبابا هم خریدخونه درست شد چون ماتصمیم گرفتیم قبل از به دنیا آمدنت توخونه خدمون باشیم چون 20/06/85تولدامام زمان بود خیلی سریع بابائی به کمک نقی ومامان انسیه اسباب کشی کردیم وبابا نقی باشوق فراوان جابجا کردن کمک می کرد وقتی کارمون تمام شد بابانقی بار ماسال داشت وبابائی بابابا نقی رفت دنبال عمه رخشی آنهاآمدن شب بود فردا ساعت 7صبح باید بیمارستان گیل بودیم   صبح زود بیدار شدیم نم نم باران میامدهوای دلچسبی بود       ...
4 فروردين 1386