محمدمهدی جانمحمدمهدی جان، تا این لحظه: 20 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

نفس مامان مریم

دعای مامان مریم برای روز اول مهر 1396

سلام نفس مامان مریم این دعایم همیشه باتوست فرزند خوبم امروز برایت اینگونه دعاکردم! خدایا ! بجز خودت به دیگری واگذارش نکن! تویی پروردگار او! پس قرارده بی نیازی درنفسش ! یقین دردلش ! اخلاص درکردارش! روشنی دردیده اش! بصیرت درقلبش ! و روزى پر برکت در زندگیش. آمین
1 مهر 1396

اولین روز مهر 1396

سلام نفس مامان الان که دارم این پست رو میزارم ساعت 24: 2دقیقه است نفس مامان تو خواب ناز وراحت انشاالله به حق صاحب همین روزها (سوم محرم )همیشه عایق زندگیت آرام به جلو در حال حرکت باشه پسم فکر یکم درگیره پایان نامه است البته هنوز رو  پرپوزال هستم به امید پیروزی وسربلندی نفس مامان مریم ...
1 مهر 1396

اردوی 18اردیبهشت

سلام نفس مامان مریم ببخشید دیراومدم  درگیرامتحانات نرم دانشگاه خودمان هم امتحانات اداره بودم چون امسال محبت دوستان زیادبود ماروبرای مرافبت امتحانات گذاشتن  تصور کن  یه روز مراقب وروز دیگه دانشجو پشت صدلی امتحان !  بگذریم نفس مامان 12اردیبهشت بودکه برای خانم معلم زنگ زدم که روزمعلم روتبریک بگم بعداز کلی صحبت گفت که شماروبرای اردوی آخرسال فومن می برن 17ردیبهشت ازکلاس که می اومدم برای شمازنگ زدم آ ماده باشی تابرای خریداردو بریم باخستگیی  داشتم ولی خوش گذشت اومدیم خونه دوتایی باکمک هم  کارهاروشروع کردیم وصبح بابا شما روبرد تابه گروه برساند وتمام وقت که اداره بودم باشمادرتماس بودم ...
2 تير 1393

زیارت رسول الله وخانه خدا

سلام نفس مامان مریم انشالله همیشه سالم وخوش باشید عذرخواهی می کنم دیراومدم چون مامان مریم درگیراداره ودرس بودم بعد امتحانات ترم شروع شد اصلا متوجه گذشت زمان می شدم نفس مامان هم خیلی خوب بامن وبابانادر همکاری کردخلاصه امتحانات تمام شد هفته بعد ما پروازبرای مدینه منوره داشتیم ما١٦بهمنروزچهارشنبه  ساعت ٤رفتیم فرودگاه برف شدیدی می بارید بخاطر برف چندروز ادارات ومدارس تعطیل شده بود مارفتیم بعدازکلی معطلی درفرودگاه ساعت ٩شب اعلام کردن یکی اززائرین درهواپیمافوت شد هواپیما ناچارشد به فرودگاه جده برگرده دیر تر میاد بعد ساعت ١١شب اعلام کردن مشکل فنی برای پیش اومده امشب پرواز لغوشد تافردا فرداش خودشون زنگ زد...
29 فروردين 1393

تولدبابانقی

سلام نفس مامان مریم خوبی ببخشید دیرشد نفس مامان این مدت درگیر کاراداره ودرس دانشگاه بودم نتوستم چیزی بزارم نفس مامان این چند وقته  خیلی پسرخوبی بودین چون  مامان میومدم خونه مشق وتکالیفتون وانجام دادهبودین فقط نهارتو خوب نمی خوری پسرمامان مریم ١٢آذر تولد بابانقی بود همه خونه خاله راحله شام دعوت بودیم من وشما دایی پیام بعداز کلاس رفتیم دنبال کیک نفس مامان کیک بابانقی روانتخاب کرد ی آن شب خیلی خوش گذشت همه دورهم بودیم شما هم بابجه ها خوش بودین آخرشب اومدیم فردا ش نفس مامان رفت مدرسه مامان مریم وبابانادر بعداز اداره رفتم کلاس هرچه زنگ زدم جواب نداین ترسیدم باآژانس اومدم خونه هرچه زنگ خونه رو زدم جواب ندای دلشوره ام بیشتر شد جرات ن...
4 دی 1392

چای توی هوای سردوبارونی پاییزیی

سلام نفس مامان مریم خوبی ببخشید دیر اومدم بخاطرمشکلات آغازسال تحصیلی دانشگاه وشروع وام دانشجویی دردسر مامان چندبرابرمیشه نفس مامان مریم امروز 23/07/1392ساعت 12/30شبه شماوبابائی توخواب نازی مامان بیدارم امروز بعدازاداره من وبابائی  کلاس زبان تخصصی داشتیم رفتم دانشگاه باران تندی می اومد ازطرفی خوشحال می شدم کلاس تشکیل نشه چون زود می اومدم خونه ازطرفی دلم برام می سوخت چون توی این باران رفته بودم زیر آلااچیق ایستادم بارون رونگاه می کردم برات زنگ زدم دیدم باذوق فراوان تعریف ازچای دم کردن وهوس کردن صحبت می کردی دلم نیومد دعوات کنم ولی خیلی دلم شورمی زدفقط گفتم مواظب خودت باشی سریع تلفن وقطع کردم به خاله راحله زنگ زدم وگفتم توروخداهرموقع یه زن...
17 آذر 1392